اما سیاهان بالاخره و کم کم خود را به جامعه و به آمریکا تحمیل کردند آنهم نه با خشونت و انتقام گیری بلکه با نشان دادن شایستگی های خود. در ابتدا با ورزش و موسیقی سیاهان قابلیتهای خود را نشان دادند جایی که محمد علی کلی با بوکمس شروع کرد و این روند در بسکتبال و دو و میدانی با کارل لوئیس به اوج خود رسیدو در موسیقی هم سردم دار مایکل جکسون بود که قله های موسیق جهان رو در نورددید.
اما در سیاست سیاهان در حقیقت با کالین پاول قدمهای استواری برداشتند و با حضور او در وزارت خارجه دولت بوش پسر آمریکا شاهد یک وزیر سیاه شد و در ادامه او این پست را به یک سیاه اخمو دیگر خانوم کاندولینا رایس واگذار کرد.
اما اوج شاهکار سیاهان در انتخاب باراک اوباما بود و از طرفی قله دموکراسی در جهان را شاهد هستیم که چگونه فردی شایسته بدون در نظر گرفتن رنگش میتواند در بالاترین پست اجرایی ایالات متحده قرار گیرد.
از همینجا بهش تبریک میگم و امیدوارم همیشه موفق باشه. در ضمن نمیدونم اون ماشین خوشگلشو میخواد چی کار کنه!!؟ اگه بهم یه تخفیف درست درمون بده و قسطی حساب کنه خودم برش میدارم اگه زنش بزاره![]()
پنجاه و هفت سال پیش در چنین روزهایی یعنی دقیقا ششم آبان ماه سال سی، گلوله ای که پهلوی دوم مصدق را از آن ترسانده بود، از اسلحه جوان کم سن و سالی از اعضای فداییان اسلام شلیک شد و در تن دکتر سید حسین فاطمی جا گرفت که در جمع روزنامه نگاران بر مزار محمد مسعود، روزنامه نگار مقتول، داشت از فقدان یار می گفت. فاطمی، محمد مسعود را میرزا جهانگیرخان دیگر لقب داد، که در مطلع استبداد صغیر محمدعلی شاهی کشته شده بود. فاطمی بر قاتلان مسعود لعنت فرستاد که گلوله های اسلحه عبدخدایی به ریه و پای فاطمی خورد. عبدخدایی را می شناسید؛ همان پیرمرد حرّافی که همه ساله در دفاع از فداییان اسلام و نواب صفوی صدا و سیمای جمهوری اسلامی پای خاطرات "شیرینش" می نشیند! ... سید حسین یک بار در تهران جراحی شد و در آلمان هم دوبار. سرانجام در حالی که در سی و سه سالگی مانند مردان پنجاه ساله شده بود با عصا وارد تهران شد. کوتاه زمانی بعد به عنوان نامزد جبهه ملی وارد مجلس هفدهم شد و همچنان مشاور و مدافع دکتر مصدق تا که در مهر ماه سال سی و یک، وقتی که نواب وزیر خارجه میانه رو دولت مصدق حاضر به قطع روابط با انگلستان نشد و با همه ارادتی که به مصدق داشت این را موجب تحریک لندن و به زیان نهضت ملی شدن نفت دید. مصدق به سراغ دکتر فاطمی رفت و فاطمی شد وزیر امور خارجه و در طول وزارتش خار در گلوی دربار و انگلستان بود. یازده ماه بعد که کودتای انگلیسی – آمریکایی 28 مرداد از راه رسید و بساط حکومت ملی را برچید، مخفی شد تا که اسفند ماه سال 32 لو رفت. تن بیمار او را با بدترین شکنجه ها و تحقیر تا آبان سال بعد در زندان زنده نگهداشتند. روی برانکارد در راه دادگاه شعبان بی مخ و جهالش به سر و رویش ریختند و با چاقو تن رنجورش را رنجورتر کردند. صبح گاه نوزدهم آبان سال 33 فاطمی را که تاب ایستادن نداشت، مقابل جوخه اعدام گذاشتند ... بیست و چهار سال بعد که سلطنت پهلوی فروپاشید، خیابانی را در تهران به نام فاطمی متبرک کردند
*
احمدی نژاد اصرار دارد بر طبل خدمتگزاری علی کردان، وزیر کشورش، بکوبد؛ حتی اگر این کوبیدن چیزی فراتر از لجاجت معنا نشود! وزیر کشور دولت احمدی نژاد، اگر که راست گفته باشد، گول یک دلال مدرک را خورده و مدرک دکترای جعلی گرفته، حتی حالا اعتبار مدرک فوق لیسانس او هم به شدت زیر سئوال است و جالب این که اگر اصرار رسانه ها برای پیگیری نبود همچنان بر صحت این مدارک قلابی تأکید داشت! علی کردان رییس شورای امنیت کشور است، قرار است مجری انتخابات سال بعد ریاست جمهوری باشد! جوک نیست حکایت این دولت نهم که با شعار کابینه هفتاد میلیونی رأی گرفت و حالا از بین همه آن هفتاد میلیون، کسی را برای تدبیر امور کشور برگزیده و بر حفظش اصرار دارد که سوادش زیر سئوال رفته و این روزها سوژه خنده و مزاح ملت است؟ ...
*
کردان در صدر وزارتخانه ای قرار دارد که ساختمانش را در خیابان "دکتر فاطمی" ساخته اند؛ همان وزیر درخشان کابینه مصدق! کردانِ ساده لوح وقتی وارد خیابان دکتر فاطمی می شود، آیابه یاد تاریخ می افتد؟ آیا به یاد مرگ، به یاد نام نیک، به یاد ایران و آبروی ایرانی می افتد؟ او و احمدی نژاد، یا دکتر فاطمی و دکتر مصدق؛ کدامیک در صحرای محشر رو سفیدترند؟
البته همانطوریکه قبلا هم گفتم برای ایالت فرانسوی زبان کبک داره مصاحبه میشه و حدود دو سال پیش اپلای کرده. وکیلش هم خانوم فرزانه ابروانی وکیل معروف است که حدود 3-4 میلیون هم تا حالا از داداش پول گرفته.
برادرم تا حالا فکر کنم 2-3 تومان هم حداقل برای ترجمه مدارکش پول هزینه کرده و چون هم ترجمه به زبان انگلیسی بوده و هم به زبان فرانسوی هزینش بیشتر از حالت عادی هم شده.
به هر حال امیدوارم که مصاحبه اش موفیت آمیز باشه و با این همه وقت و هزینه ای هم که گذاشته بتونه در نهایت بره کانادا.
البته خود منم یه آدم معمولی هستم با کلی عیب و ایراد اما سعی میکنم که خودمو تا جایی که بتونم با همه وفق بدم اما توی دوستام یکی هست به اسم سولماز که آخرشه.از دوستان تقریبا قدیمیه که جدیدا هم هم کار شدیم و قبلا هم که جای دیگه کار میکرد ارتباط کاری داشتیم و دوستیمون از همونجا شروع شد.
آخر کلاسه هم خودش هم همسرش.....آخر با ظرفیتهاست به هیچ وجه از شوخی و حرفها ناراحت نمیشه اگر هم بشه اونقدر با گزشته که هیچوقت به روی خودش و آدم نمیاره. اگه چیزی ازش بخوای اونو تا برات انجام نده ولت نمیکنه.
همه چیزو با هم داره: زیبایی و خوشرویی- خوش اخلاقی- باگزشت بودن- با جنبه بودن - کار راه بنداز - با سواد- آخر با شخصیتی و جنتلمنی - با سواد و با معلومات......خداییش اون برای این جامعه درب و داغون ایران زیاده.
گاها که به رفتاراش فکر میکنم یاد خانواده های نجیب زاده انگلیس میافتم که در رفتاراشون کلاس و دیسیپلین و ادب و ......تا حد اعلا رعایت میکردند با این تفاوت که اونا خیلی مغرور بودند اما سولماز ما اونقدر خاکی و صمیمی با همه برخورد میکنه که قابل ستایشه.از اون تیپ آدمهاست که هر کی احساس میکنه که اون بهترین دوستشه.
خلاصه اینکه اون آخر همه اون چیزاییه که هر کسی دوست داره حداقل یه کمی از اونها رو برای خوب بودن داشته باشه![]()
خوب لیست رو براتون مینویسم:
1- گل شیفته فراهانی
2- جنیفر انیستون که به شدت در آمریکا محبوبه.
3-آنجلینا جولی!! همونی که خیلی ازش گفتند یعنی ما هم خیلی ازش دیدیم و شنیدیم!
4-براد پیت!! شوهر آنجلینا
5-بریتنی اسپیرز !! که دیگه کسی تو دنیا نمونده که اونو نشناسه و ندونه چی کارست!
6-جانی دپ هنر پیشه معروف دزدان کارائیب.
7-لورا گراهام
8- پول نیومن خدا بیامرز!
9- جسیکا آلبا
10- میلی سایروس
11- رابرت ردفورد!!
12- پاریس هیلتون
.... و یک سری دیگه آدمهای سوپر مشهور دیگه که توشون از سلما هایک هنر پیشه مکزیکی تا دیکاپریو و راسل کرو و تام کروز قرار گرفتند!!؟؟
و همه هم پشت سر گل شیفته.
حالا هی این سردار صفار هرندی وزیر نیمه محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی ( ایران که همه دینشون اسلامه اینا نمیدونم کیو میخوان ارشاد کنند!!!) خودشو جر و واجر بده که گل شیفته رو زیر پامون له میکنیم!!
اما اعتراف میکنم که حداقل من تصورش را نمیکردم که پروژهی عظیمی که شش میلیارد تومان خرجش شده، نتیجهای اینچنین ضعیف داشته باشد.
البته که تعداد سریالهای ضعیف تلویزیونی آنقدر زیاد است که افسوس خوردن به خاطر ضعف مفرط سریالی که کارگردانش، کارنامهی حرفهای درخشانی ندارد، غیرطبیعی به نظر میرسد.
اما همهی تاسف من از حرام شدن یکی از قویترین قصههای قرآنی در تنگنای نابلدی فرجالله سلحشور است.
قصهی یوسف پیامبر، از بسیاری جهات یکی از غنیترین قصههای قرآن است که قابلیت تبدیل شدن به اثری تصویری را دارد. گرههای متعدد داستان یوسف و زلیخا که در بستر داستان اصلی پرورده میشوند، همانطور که دست فیلمساز را برای اقتباس باز میگذارد، توقع مخاطب را هم افزایش میدهد.
ادامه مطلب
بعد از شهره آغداشلو گلشیفته اکنون معروفترین هنرپیشه زن ایرانی در سطح جهان است که در هالیوود نقش آفرینی کرده با این تفاوت که گل شیفته جوان است آینده دار و شهره در اواخر دوران بازیگری خود قرار دارد. به هر حال به عنوان یک ایرانی واقعا از این خبر لذت بردم.
چند تا عکس هم از فیلم و از گل شیفته اینجا میزارم.

border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic">

دیروز که رسیدم خونه دخترم بدو بدو اومد و بعد سلام علیک و دیده بوسی گفت : بابا یه خبر بهت بدم؟
گفتم بفرمایید بابا جان.
گفتش بابا امروز رفتم تی تاب و ساندیس خریدم و سحر دوستم اومد گفت برای منم بخر. من بهش گفتم که مامانم اجازه نمیده برات بخرم و اونم ناراحت شد و بهم گفت تو خیلی نامردی که برای من تی تاب نمیخری!!! منم براش خریدم![]()
![]()
صبح ساعت 4 بیدار میشم و میرم سر یخچال و غذایی رو که همسر جان شب درست کرده بر میدارم و میزارمم روی گاز تا داغ بشه. همزمان سماور رو هم میزنم به برق تا آب برای چایی درست کردن جوش بیاد. معمولا تا غذا درست بشه سالادی هم درست میکنم تا بشه غذا رو به زور آن خورد.
بعد سفره رو پهن میکنم و ظرفهای غذا رو میچینم تو سفره و میرم غذاهایی رو هم که دیگه الان گرم شده میارم سر سفره. بعدش میرم سراغ همسر جان و به زور از خواب بیدارش میکنم و کشون کشون میارمش سر سفره تا سحریشو بخوره و خودم هم غذا رو میخورم و نوشیدنی هم روش و میرم یه چایی برای خودم میریزم و با شکر شیرینش میکنم و میبرمش روی بالکن و یه سیب هم از یخهچال بر میدارم و قبل از چایی میخورمش. بعدش هم چایی و بعدش هم یه کم هوا خوری و بعدش هم یه لیوان آب و .......بانگ اذان منو از خوردن منع میکنه.
نماز رو میخونم و خودمو تا ساعت 7 سرگرم میکنم و لباش پوشیده میزنم بیرون به مقصد سر کارم.
9 میرسم سر کار و دیگه هیچ حسی برای کار کردن نمیمونه. خودمو با اینترنت و کامپیوتر سرگرم میکنم تا ساعت 2 که بر میگردم خونه. تا میرسم خونه دخترم که منتظرمه از همون دم در میپره بغلم و مثل یه دونه کوالا منو بغل میکنه و تا یک ساعت نمیزاره نفس بکشم! ماشاله بزرگ و سنگین هم شده و به سختی دیگه میتونم بلندش کنم!!
به زور از دستش در میام و یه گوشه ای میخوابم چون همسر جان روی تخت از قبل خوابیده و در و هم بسته که کسی بیدارش نکنه......میخوابم تا دم افطار که از قدیم گفتن خواب مومن روزه دار هم ثواب داره!! ( آخر من نفهمیدم ثواب یعنی چی و چه مفهومی داره و هر چی هم به مغزم فشار میارم تا توضیحات آقایون و خانوما رو در این خصوص بفهمم نمیفمم متاسفانه!!)
از خواب بیدار میشم و میرم مستقیم سر سفره که همسر جان آماده کرده و تا الله اکبر گفته میشه شروع میکنم مثل یک دایناسور گرسنه به خوردن و نوشیدن و خلاصه انواع و اقسام خوراکیها که سر سفره چیده شده و معمولا شامل: چای- پنیر - کره - خرما- آش رشته یا حلیم - زولبیا و بامیه - تخم مرغ آب پز-سبزی خوردن - ....میشه.
بعدش هم تا غذا یه کم جابجا بشه مجبورم این سریالهای چیپ وآبدوغ خیاری رو ببینم. بعدش میرم سراغ کتابام و یکیشو از کتابخانه میکشم بیرون و میخونم. همزمان هم انواع اشربه و اکمله رو هم تناول میکنم تا سریالها تمام بشه و کم کم وقت خواب میشه و بعدش هم مراسم قبل خواب و بعدشم لالا تا سحری بعدی.......
عجب زندگی تکراری مزخرفی دارم به مولا.......
اين هم يك انشاء از يك دختر كوچولو 10 ساله![]()
از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما اين موضوع انشاء براي هزارمين بار تکرار شده ، فقط براي اينکه تغييري ايجاد بشود موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم ” مي خواهيد در آينده چه کاره بشويد . الگوي شما چه کسي است ؟
” و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي باعث شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد . انشاء ها هم تقريبا همان هايي هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به آن ها اضافه شده كه بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نامبرد:
از زبان يك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولي پدرم مي گويد الان ام وي ام ( منظور همان MBA است ) كه بهترين رشته ي دنيا است و خيلي پول دارد.
از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم : دوست دارم مهندسي اتم بخوانم ولي پدرم دوست ندارد مي گويد اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و …
ولي اعتراف مي کنم از همه تکان دهنده تر اين يکي است ” مي خواهم فاحشه بشوم “ شايد اولين باراست که يک دختر بچه ده ساله چنين شغلي را انتخاب کرده .
” خوب نمي دانم که فاحشه ها چه کار مي کنند … ( معلومه که نمي داني ) ولي به نظرم شغل خوبي است . خانم همسايه ما فاحشه است .اين را مامان گفت . تا پارسال دلم مي خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم هميشه مخالف است . حتي مامان هم ديگر کار نمي کند .من هم پشيمان شدم . شايد اگر مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد او هميشه مرتب است . ناخن هايش لاک دارند و هميشه لباس هاي قشنگ مي پوشد . ولي مامان هميشه معمولي است . مامان خانم همسايه را دوست ندارد . بابا هم پيش مامان مي گويد خانم خوبي نيست . ولي يک بار که از مدرسه بر مي گشتم بابا از خانه آن خانم بيرون آمد . گفت ازش سوال کاري داشته . باباي من ساختمان مي سازد . مهندس است . ازش پرسيدم يعني فاحشه ها هم کارشان شبيه مهندس هاي ساختمان است ؟ خانم همسايه هنوز دم در بود . فقط کله اش را مي ديدم . بابا يکي زد در گوشم ولي جوابم را نداد . من که نفهميدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
… من براي اين دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي هستند . مامان هميشه مي گويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند .ولي مرد ها هميشه به خانم همسايه احترام مي گذارند مثلا همين باباي من . زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش مي کنند ، شايد حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد زنها خيلي به هم حسودي مي کنند . خانم همسايه خيلي آدم مهمي است . آدم هاي زيادي به خانه اش مي آيند . همه شان مرد هستند.
براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد . بعضي هايشان چند بار مي آيند . بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که جلسه هايش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار مي کند . همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد گرفتند. من پشت در بودم که يکي از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا مي خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسايه است . گفت مي داند . آن روز من تصميم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هيچ وقت يادش نمي ماند.
تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد . زود زود ماشين هايش را عوض مي کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که مي آيند دنبالش . اين ور و آن ور مي برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به اين موضوع صحبت نکردم . اميدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند”
چند وقت پیش داشتم راهنمای نیازمندی های روزنامه همشهری رو ورق می زدم که به تبلیغات جالبی برخوردم… از همین تبلیغات ریز و کوچک که یه عنوان دارند یه شماره تلفن..همین. نوشته بود به تعدادی بازیگر برای بازی در فیلم و سریال احتیاج داریم. با خودم گفتم مگه تو ایران چه قدر فیلم ساخته می شه که برای جذب بازیگر مجبور بشن آگهی بدن به روزنامه؟ درسته.. سالی 140 تا فیلم در ایران ساخته می شه، اما هیچ کدوم نمیان آگهی بدن که بازیگر لازم داریم، چون اغلب به دلیل کمبود منابع مالی سعی می کنن از نا بازیگر ها استفاده کنند، تازه اینجوری فیلمشون هنری تر هم در میاد ، آماتور ها هم معمولا از دوستان و رفقا و بچه محل ها استفاده می کنند، در مورد فیلم های گیشه ای هم که شانس اکران در سینما رو پیدا می کنند هم اصلا احتیاج به جذب از طریق آگهی نیست، انقدر بازیگر بیکار و از خدا خواسته هست که کافیه بشون زنگ بزنی. این از فیلم، در مورد سریال هم که این یکی در انحصار کامل صدا و سیماست، اگه صدا و سیما هم بخواد آگهی بده یه کادر سه سانت در چهار سانت در صفحه پنجاه و هشتم نیازمندی های همشهری نمیده مسلما که هزینش برای یک روز 4 هزار تومنه… با عقل جور در نمیاد. به شماره ای که داده بودن هم نگاه کردم ، همه با 22 شروع می شد، من خیلی با پیش شماره های تهران آشنا نیستم ولی میدونم 22 یا مرکز شهره یا پایین… هر چی هست ربطی به بالای شهر نداره، در حالی که تمام موسسات فیلم سازی این مملکت تو شمال شهر تهران مستقر هستند. جالبه که این تبلیغ بارها چاپ می شه، برای روزهای متوالی، برفرض که همه چی درست باشه، یعنی انقدر مردم نسبت به بازیگری زده شدن که لازمه همچین تبلیغی رو برای روزهای متوالی چاپ کرد؟ در حالی که مطمئنم با این عشق شهرت و یه شبه پولدار شدنی که در مردم ما وجود داره همون یکبار چاپ هم کافیه تا طرف هر چقدر می خواد بازیگر جذب کنه…. به هر حال من که سر درنیاوردم…. اینو داشته باشین فعلا.
چند وقت قبل، یه بنده خدایی به یه بنده خدای دیگه ای تعریف کرد و اونم به ما گفت که تو همین راهنمای همشهری آگهی فروش گوسفند زنده رو پیدا کردیم، می گفت یکی از دوستان بم گفت این گوسفند زنده که نوشته منظورش یه چیز دیگه ست، ولی من باورم نمیشد، طرف گفت کاری نداره، زنگ بزن خودت ببین، می گفت زنگ زدیم، چند دقیقه بعد یه پراید مشکی اومد به آدرسی که داده بودم، صندلی عقب سه نفر نشسته بودند، هر سه از جنس مونث در رده های سنی مختلف، بعد راننده که خودش هم زن بود گفت یکی رو انتخاب کن! … می گفت منم بهت زده چشمام چهار تا شده بود.. گفتم ممنون، اشتباه شده، احتمالا شماره رو اشتباهی گرفتم، شرمنده…. خلاصه بش ثابت شد، گوسفند زنده یعنی زن یا دختری که یه شب بت اجاره می دن (از شبی 10 تومن داره تا 100 هزار تومن… البته در آمریکا بیشتر ساعتیه، مثلا ساعتی 100 دلار… همه از پس هزینه تمام طول شب بر نمیان)….. این قضیه رو یادم رفته بود تا پریروز :
بعد از افطار یه سریال پخش میشه که رضا عطاران توش بازی کرده… یه سکانس جالب داشت اون قسمت… حمید لولایی با خانوادش که داشتن می رفتن سر خاک، بنزین تموم کردن، چیزی نداشتن روش بنویسن " بنزین" که با دست نگه داره و به ماشین هایی که رد میشن نشون بده… بالاخره هر جوری بود یه تیکه کارتن پیدا کردن و روش نوشتن بنزین… نگو پشت کارتنه نوشته بوده گوسفند زنده… حمید لولایی هم حواسش نبود و برعکس گرفتش … یه موتوریه نگه داشت تا قیمت گوسفند زنده رو بپرسه… حمید لولایی هم فهمید چه سوتی داده طرف رو دک کرد رفت.. موتوری یکم جلوتر رفت وایساد جلو ماشین حمید لولایی که مثلا زن و دخترش توش بودن بشون گفت : "خانوما خسته نباشن!" بعدم اونا جیغ کشیدن و فحش دادن و حمید لولایی دوید طرفش و فحش داد و فلان و بهمان… شاید بگی هیچ ربطی نداره ولی با اون هوش و ذکاوت و موذی گری که من در عطاران سراغ دارم بعید می دونم این سکانس رو همینجوری توی سریال گنجونده باشه.. عطاران و مهران مدیری استاد مخفی کردن بعضی حرف های ممنوعه زیر طنز خودشون هستند… مخصوصا اینکه موتوریه می گه : خسته نباشید ! این یعنی طرف دختره رو فاحشه فرض کرده که هر شب با یکی می خوابه و مسلمه سرش شلوغه پس می طلبه بش بگی "خسته نباشی" … اگه غیر ازین بود لزومی نداشت حمید لولایی و خونوادش انقدر برآشفته بشن، حتی پاستوریزه ترین ها هم یه خسته نباشید رو یه متلک سنگین حساب نمیاره.
ببینید چقدر این مسئله گوسفند زنده جدی جدی باب شده که بعضی از بازیگران و کاگردانان با هوش هم زیر زیرکی بش اشاره می کنند …. فعلا که توی آگهی ها گوسفند زنده مد شده، شاید اگه این لو رفت آگهی جذب بازیگر مد بشه، بعدش یه چیز دیگه، بعد ازون هم یه چیز دیگه… به هر حال نکته جالب اینه که تو مملکتی که کتاب های ماركز رو به بهانه اروتيك بودن یا جمع می کنن یا توقیف، میشه با یه تلفن شب رو با یه روسپی خوابید … به همین راحتی و به همین خوشمزگی !
و نوای دلنواز اذان که بشارت به خوردن میدهد در حالیکه دخترم تحمل نمیکند و زودتر شروع به خوردند کرده و هی هم به ما تعارف میکند که ما هم بخوریم![]()
نگاه که به سفره میکنی تصور میکنی همه غذاها را خواهی خورد اما این خیالی بیش نیست...چند لقمه ای که میخوری احساس میکنی سیر شده ای در حالیکه غذای چندین نفر هنوز داخل سفره باقی مانده است. خیلی ها شام رو هم بعد افطاری میخورند اما ما این گونه نیستیم........اول افطار میکنیم و به جای شام خوراکمان میوه و دسر است و شام در حقیقت تبدیل به سحری میشود و وقت سحر میخوریم چون خوردن همزمان شام و افطاری به نظرم کمی سنگین است.
و بعد افطار سریالهای آب دوغ خیاری ماه مبارک رمضان........ماه مبارکیست. فرا رسیدن این ماه رو به همه دوستان تبریک میگم![]()
از اینکه پشیمون شده خوشحالم چون شعله از قدیمیترین دوستامه که سابقه دوستیمون به ۱۰-۱۱ سال پیش و زمانیکه تازه به اینترنت دسترسی پیدا کرده بودم میرسه یعنی زمانیکه هم من مجرد بودم و هم شعله
همچنین در ادمه فرمودند خدا آن روز را نیاورد که یک نفر بخواهد در مهریز سینما احداث کند. داشتم فکر میکردم که بیچاره اهالی مهریز که باید یک همچنین آدمی با مغزی به اندازه انسان نئاندترال و درک و فهمی به اندازه بوشمن های استرالیا را تحمل کنند.![]()
بازم صدر رحمت به خطیب های جمعه خودمان که حداقل حرف زدنشونو بلدند و میدونند چی رو کی بگن و چرا بگن!!!!
2- یه کم توی سالن گیج گیج میخورم تا محل مورد نظر رو پیدا کنم. بالاخره میرسم و به یه کارمندی که رفته داخل کامپیوتر سلام میدم و مشکل رو بهش میگم.اسمم رو میپرسه و میزنه به کامپیوتر و با تعجب میگه که پروندم زیر دست خودشه!!!!!
3- پرونده رو ورق میزنه و چند تا سئوال و میگه مشکل داره!! چشمام سیاهی میره....این یعنی دردسر.....در کمال ناباوری بهم میگه که بشینم تا مشکل پرونده رو برام حل کنه!! جل الخالق.....یعنی میشه؟؟ بالاخره بعد از اینکه چند جا میره و با چند نفر صحبت میکنه که حدود 15 دقیقه طول میکشه بر میگرده و چند تا کار با کامپیوترش انجام میده و یه پرینت و میاد جلو م بهم میده و میگه مبارکه!!!؟؟
4- میگم چی و میگه ماشینتون.... برو سندشو از اون بخش روبرویی بگیر و ساختمان شماره 2 پلاکتو و ماشینتم تحویل بگر همین امروز!!!!!!؟؟؟؟
چشمام چهار تا میشه....باورم نمیشه فکر میکنم اشتباه شنیدم و ...اما نه انگاری راسته.....سندو میگیرم و میرم برای پلاک و متاسفانه پلاک میمونه برای فردا و الا ماشین رو هم امروز میگرفتم....
5- بر میگردم اداره و بقیه کارهای مزخرف همیشگی که فعلا حوصله گفتنشو نداره...!
میدونم که داری اینجا رو میخونی پس بیزحمت تا نفروختمت مشکلو حل کن وگرنه..........![]()
۲- کار بنایی ساختمان مامان هنوزم ادامه داره و یک هفته ای کار داره تا به پایان برسه.
۳- من فکر میکردم که فقط ایران خودرو و سایپا به قولهاشون وفا نمیکنن و ماشیناشونو دیر میدن. برادرم هم تقریبا با من یه اسپورتیج خریده اما با توجه به این که ۲۵-۲۶ روزیه که پول ریخته اما تا امروز از ماشین خبری نیستش و اونم هی میره نمایندگی و دست خالی بر میگرده اما فرقمون اینه که اون چهل میلیون ریخته به حساب و ما ۱۳ میلیون و اون دلش بیشتر میسوزه تا ما
۴- سالگرد ازدواجون بود و منم خودمو زدم به سر و رفتم یه جفت از اون گوشواره های گرد سفید رنگ بزرگ برای همسر محترمه خریدم به قیمت ۱۸۴۰۰۰ تومان و تقدیمش کردم
به مناسبت دهمین سالگرد ازدواجمون و شام هم رفتیم بیرون خوردیم![]()
قابل ذکره که همکار آقا متاهل و دارای زن و بچه هم هست و اتفاقا وصل به یکی از مراکز قدرت در شرکت میباشد و ظاهر و رفتار موچهی هم داره و مرتب در مراسم و اعیاد مذهبی هم شرکت میکند. سنبه ایشون پر زوره و کسی نتونسته از جاش تکونش بده اما بیچاره اون همکار خانوم رو سنگ قلاب کردند و مثل توپ این ور و انور پاسش میدند.
خدا آخر و عاقبت همه مارو ختم به خیر کنه با این وضعیتی که الان در جامعه پیش آمده و روز به روز هم بدتر میشه.دیگه قبه قضیه شکسته شده و حرمت ها همه از بین رفته و متاسفانه کاری هم از دست کسی بر نمیاد.
