روزمرگی های یک کارمند

اما سریال «یوسف پیامبر» که طی چند سال و با بودجه‌ای هنگفت و با به کارگیری بهترین عوامل تهیه فیلم ساخته شد، نهایتاً سریالی ضعیف از کار درآمد که اتفاقاً می‌تواند الگوی خوبی برای سریال‌سازی در تلویزیون باشد.

الگویی که نشان می‌دهد حتا اگر موسیقی فیلم را آهنگ‌سازی توانا مثل پیمان یزدانیان بسازد و عنوان‌بندی تیتراژش هم بر عهده‌ی یکی از بهترین‌ها یعنی ابراهیم حقیقی باشد و تعداد زیادی از بازیگران بزرگ هم در آن بازی کنند؛ اگر نگاه کارگردان نو و هنرمندانه نباشد، خروجی کار قابل قبول نخواهد بود.

اگرچه سریال ‌یوسف پیامبر‌ ایرادهای مضمونی بسیاری دارد که برای نقد و بررسی این وجه از کار بهتر است تاریخ‌نگاران و دین‌پژوهان نظر بدهند، ولی سریال آقای فرج‌الله سلحشور سرشار از ایرادات فنی است. آن‌قدر که پروژه‌ی عظیم او نهایتاً می‌تواند یک نمایش رادیویی معمولی باشد.

گریم بسیار بد بازیگران، صحنه‌‌پردازی بسیار ابتدایی و نور‌پردازی ناشیانه از جای جای سریال بیرون می‌زند. در توصیف این ضعف‌ها همین بس که در نماهای بسته، سفیدی فوم صورت بازیگران و برق ماده‌ی گریم، بازیگران را تا حد یک عروسک تقلیل می‌دهد.

از طرفی ماکت بناها، بسیار ابتدایی است. حتی یک مخاطب عادی هم ماکت بودن بناها را متوجه می‌شود. حال آن‌که قرار است ماکت‌ها آن‌چنان حرفه‌ای ساخته و چیده شوند که واقعی به نظر برسند.

نور پردازی سریال«یوسف پیامبر» هم ادیت نشده و به همین دلیل نه تنها کمکی به فضای تاریخی اثر نمی‌کند، بلکه باعث می‌شود بعضی از صحنه‌ها کیفیتی هم‌تراز فیلم‌های عروسی داشته باشند.

به‌طور کل در سریال یوسف پیامبر، تصویر هیچ اهمیتی ندارد. یعنی می‌توان چشم بر تصویر بست و تنها صدایش را شنید که اجرایی معمولی از یک قصه‌ی فوق‌العاده است.

«یوسف پیامبر» حتا برنامه رادیویی خوبی هم نیست. چرا که ساختار زبانی دیالوگ‌ها، اگر نگوییم غلط، صرفاً هجویه‌ای از وجه تاریخ‌مندی زبان را نشان می‌دهد.

عدم پرداخت شخصیت‌ها و دیالوگ‌های اکابری، سریال را‌ هم رده‌ی برنامه‌های نمایشی ساخته شده برای کودکان قرار می‌دهد. برنامه‌هایی عروسکی که نه شش میلیارد، که شاید با چهار پنج میلیون تومان ساخته می‌شوند.

با این وجود سریال‌ یوسف پیامبر‌ مخاطب دارد. بسیاری از مخاطبان، آن را سریالی قوی نمی‌پندارند اما به نظر می‌رسد به دو دلیل تماشایش کنند.

علاقه به خود داستان یوسف پیامبر، یکی از دلایل است. اما دلیل مهم‌تر کنجکاوی تماشاگر برای تماشای صحنه‌ی دریده شدن پیراهن یوسف توسط زلیخاست. اتفاقی که این هفته به نمایش گذاشته شد و البته جز تاسف نتیجه‌ی دیگری نداشت.

برای تماشاگرانی که عادت کرده‌اند ببینند زن‌های فیلم‌های ایرانی نه در کنار شوهر، بلکه در اتاقی دیگر می‌خوابند و روسری حتی در خواب هم از سرشان جدا نمی‌شود؛ صحنه‌ی خلوت یوسف و زلیخا جذابیتی دو چندان دارد.

اما همان طور که گفتم نگاه غیر‌هنرمندانه‌ی کارگردان بر تمام قسمت‌های سریال تاثیر منفی گذاشته است.

جمعه شب در حالی‌که سکسی‌ترین صحنه‌ی تلویزیونی سی سال اخیر به تصویر کشیده شد، با تصویری الکن و باسمه‌ای مواجه شدیم.

اولاً کتایون ریاحی، انتخاب مناسبی برای زلیخای زیبا روی مصری نبود. میرباقری این هوش هنرمندانه را داشت که در انتخاب بازیگر برای نقش قطام در سریال امام علی، از ویشکا آسایش استفاده کند که چهره‌اش بیشتر عرب‌پسند است تا ایرانی‌پسند.

فرج‌الله سلحشور از این هوش برخوردار نبود، اما این شانس را داشت که به واسطه‌ی نزدیکی زیاد به هرم قدرت، مجوز نمایش سکسی‌ترین صحنه‌ی سی سال اخیر تلویزیون ایران را بگیرد.

اما آن‌چه جمعه شب پخش شد علاوه بر تحریف ارزش‌های هنری داستان یوسف و زلیخا، به نوعی تحقیر ماهیت زن نیز بود. در داستان‌ یوسف و زلیخا‌، زلیخا آن‌قدر شخصیت مقتدری دارد که حافظ در بیت معروفش از بزرگی زلیخا و زیبایی یوسف به نفع تعریف از هر دوی آن‌ها استفاده می‌کند:

من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده‌ی عصمت برون آرد زلیخا را

به عبارتی دیگر‌ زلیخا‌ شخصیتی قوی است که خدشه بر عصمت‌اش به واسطه‌ی زیبایی یوسف، تاکیدی بر زیبایی چشمگیر یوسف است. اما در روایت فرج‌الله سلحشور از عشق زلیخا به یوسف، زلیخا شخصیتی زبون و بی‌اراده است که به احمقانه‌ترین شکل ممکن احساساتش را بروز می‌دهد.

اوج فضاحت سریال، جملاتی است که زلیخا در خلوت به یوسف می‌گوید. زلیخا می‌گوید: «‌من می‌خواهم خودم را در اختیار تو قرار دهم»

جالب است که زلیخا تمام خطرها را به جان می‌خرد، پرده‌ی شرم می‌درد تا خودش را در اختیار یوسف قرار دهد.

این جمله البته که در ایران ریشه‌ای تاریخی دارد. در فیلمفارسی‌های قبل از انقلاب که از کمترین ارزش برخوردار بودند، زن مالی بود که توسط مرد تصاحب می‌شد. بر اساس گفتمان متحجرانه‌ای که اساس این فیلم‌ها بود (اگرچه این گفتمان، لباسی به ظاهر مدرن به تن داشت‌) زن انتخاب می‌کند که «در اختیار» چه کسی قرار بگیرد.

در سریال فرج‌الله سلحشور هم عشق زلیخا تا حد بی‌قراری برای در اختیار قرار دادن خود در اختیار مرد فروکاسته می‌شود.

کارگردان این سریال که خود را متعلق به سینمای مرسوم به «متعهد» می‌داند، ناآگاهانه کاراکتر یوسف را هم مخدوش می‌کند. چرا که ضعف زلیخا، حماسه‌ی عصمت یوسف را کوچک می‌کند.

یوسفِ پیامبری که ما می‌شناسیم با زیبایی فوق‌العاده‌اش، از عصمتی بی‌نظیر در مقابل خواست زنی مقتدر همچون زلیخا برخوردار است. اگر زلیخا، زنی زبون (هم‌چون زلیخای سریال سلحشور) بود که دیگر حماسه‌ای در کار نبود.

در زندگی‌نامه‌ی بسیاری از پیامبران، مقاومت در مقابل میل جنسی دیده می‌شود. اما آن‌چه عصمت یوسف را برجسته می‌کند، علاوه بر زیبایی‌اش، مقاومت در مقابل زنی مقتدر است.

اما چرا سلحشور تابوشکنی در تلویزیون را به بدترین شکل ممکن اجرا کرد؟ پاسخ به این سوال سخت نیست. اندکی توجه به ضعف او در تصویر کردن عشق زلیخا به یوسف، می‌تواند پاسخگوی این پرسش باشد.

قسمت اخیر سریال‌ یوسف پیامبر‌ نشانگر نگاه مرتجعانه‌ی فیلم‌ساز به زن بود. زن وسوسه‌گر از چشم فیلم‌ساز، یکی از همان نقش‌هایی است که شهناز تهرانی در فیلم‌های قبل از انقلاب داشت، زنی که به سطحی‌ترین شکل ممکن «بد» است.

این نوع نگاه سطحی برخاسته از تلقی بسته‌ی فیلم‌ساز از ماهیت زن و سکس است. از نگاه فیلم‌ساز، زلیخا اگر هم شیفته‌ی زیبایی یوسف شده، می‌خواهد به پاسداشت این علاقه، خودش را «در اختیار» او قرار دهد.

به عبارت دیگر وجه لذت زن از سکس، به حاشیه رانده می‌شود. چون پذیرش لذت‌جویی زن، به معنای قبول کردن فاعلیت و نه عاملیت زن است. تصویر ناشیانه‌‌ای که از شیطان در خلوت یوسف و زلیخا دیده می‌شود، توجیهی برای تقلیل نقش زن از فاعل به عامل است.

اما پرسش دیگری هم مطرح است. بازیگری هم‌چون کتایون ریاحی در این سریال چرا از بازی در نقش زنی اغواگر ناتوان است؟ کتایون ریاحی که در فیلم «شام آخر» توانسته بود از پس محدودیت‌های موجود، اغواگری کند، چرا در این‌جا که به واسطه‌ی خط داستانی می‌تواند مردی را اغوا کند، ناتوان است؟

پیش از پاسخ به این سوالات، اشاره به اتفاقی که در مورد گلشیفته فراهانی رخ داد می‌تواند به این بحث کمک کند.

از پس قضاوت‌هایی که درباره‌ی زیبایی و عصمت‌ِ این بازیگر توانا صورت گرفته‎؛ تصویری از او وجود دارد که ترحم‌برانگیز است.

عکسی که گلشیفته فراهانی را در مراسم افتتاحیه اکران فیلم Body Of Lies نشان می‌دهد، صرفاً یک عکس نیست. گلشیفته در عکس، بی‌قرار است. بی‌قراری او حاصل قرار گرفتن در نقشی است که هیچ‌گاه آن را بر عهده نداشته است، نقش زن!

او که هرگز با بخشی از وجودش یعنی تن، در مقابل دوربین قرار نگرفته، به سختی می‌تواند با جسمش فارغ از گردی صورت، با تمامی پستی بلندی‌های تن‌اش هویت پیدا کند.

در مورد کتایون ریاحی در نقش زلیخا هم همین اتفاق افتاده است. او اگرچه در نقش خانم مشرقی با یک نگاه می‌تواند مردی را بفریبد، اما در سریال ‌یوسف و زلیخا‌ حتا با دیالوگ‌های برانگیزاننده‌ای که به زبان می‌آورد هم، خواستنی به نظر نمی‌رسد.

این واقعیت ما را به این نتیجه می‌رساند که در جامعه‌ی امروز ما زن نه فقط در ذهن افرادی هم چون فرج‌الله سلحشور، بلکه در ذهن همه‌ی ما، منحل شده است.

به همین خاطر همه‌ی ما بیش از آن‌که منتظر تماشای نقش‌آفرینی گلشیفته‌ فراهانی در کنار لئوناردو دی‌کاپریو باشیم، بی‌تابانه منتظر تماشای عکس بی‌حجاب او هستیم.

از طرفی ناآرامی گلشیفته در عکس و ناتوانی کتایون ریاحی در اغواگری در نقش زلیخا، شوربختانه نشانه‌های انحلال زن در ذهن آن‌ها و دیگر زنان ایرانی هم هست.

نکته‌ای که بیش از آن مقدار که درباره‌اش حرف زده شده، اهمیت دارد. این‌که پس سی و چند سال نگاه جامعه به زن هنوز در حد نقش‌های شهناز تهرانی (‌زن بد) و پوری بنایی (زن خوب) در فیلمفارسی‌ها باقی مانده؛ نشانگر واقعیت تلخ اضمحلال هستی‌ زن در حرکت‌های اجتماعی است. واقعیتی که برفراز کورسوی حرکت‌های آزادی‌خواهانه زنان، تابشی چشمگیر دارد.

منبع: رادیو زمانه

نوشته شده توسط امیر در ساعت 15:21 | لینک  |